وقتی که شهر غرق سکوت و سیاهی است
انگار معجزه ای رخ داده
انگار در شبی
صد و بیست و چهار هزار را خلاصه کرده اند
و بر چراغ های مرده اش
نماز می خوانند.
می گویند
در هر چراغ شیطانی ست
و کافر می شوی اگر
بیش از توقع چشمانت
چراغی بیافروزی
و امروز من نماد ارتدادم
با شمع هایی که برای آمدنت روشن کرده ام
در انتظار برق چشمانت
.
.
.
که گویی هزار شیطان نابالغ
در آن خفته اند....
پ.ن: روزهای عجیبی است. آنقدر درد میگیری که دلت هوای قدیم را می کند. هوای روزهایی که دوستانی داشتی نادیده که دستهایشان از پشت این همه سیم و کابل پیدا بود.

خود را سپرده ام به پرستار و یک سِرُم
تا مدتی جدا شوم از خویش کُلُّهُم
تا فرصتی شود و کنم روح خسته را
در این ملافه های چرک و چروکیده باز گم
اما ببین دوباره در این روح می وزد
امشب هوای لطیفت برای بار n اُم
از یک دریچه به وسعت دنیای کوچکم
در بخش قلب و عروق, اتاق سی و نهم..!
سنگفرش های نگاهت را می شمارم
یکی در میان دروغ است
یکی در میان تو می خندی
یکی در میان من راه می روم
بیا تا ته کودکی هایمان
بدویم
اصلاً مسابقه بگذاریم
من و تو
هرکس که باخت
بماند
هرکس که برد
.
.
.
بمیرد!
پ.ن: این روزها عکاسی می کنم و گاهی دوچرخه سواری.بد نیست، اما تو یک چیز دیگری...

انگار پشت پلک تو سالون سینماست!
پلکی که بی کلاس ترین درد او کماست
حالا که خلق و خوی سگی عادتم شده
این فیلم سگ کُشی ست که بر پرده ی شماست!

کسی که حادثه ها را شبانه جارو کرد
دوباره دست خدایان شرق را رو کرد
خدا درست شبی قبل از آفریدن تو
یکی دو بار کف دست خویش را بو کرد
و بعد از اینکه تمام تو را زبانه کشید
چو طعمه های حریقت به سوختن خو کرد
من از حقیقت تند تو بی خبر بودم
کسی حلول تو را در سکوت واگو کرد
کسی که هیبت گل دسته ها از او ترسید
کسی که حادثه ها را شبانه جارو کرد
عقربه ها دیوانه وار می رقصیدند
وچیزی شبیه آیه های رنگی
در من حلول می کرد.
روزهای مشکی
قهوه ای
خاکستری
رفتند
حتی روزهای سفید زمستانی
وحالا هر روز تویی که طلوع می کنی
از مغرب خوابهای دم صبح
و منم که بی رحمانه
شبها را قتل عام می کنم.
چیزی لازم است
برای فتح پیاده رو ها
چیزی شاید شبیه قهقهه ای
تا فرو نشاند
عطش سالهای نفهمیدن را.
عقربه ها دیوانه وار می رقصیدند
چرا که زمان لازم بود
.
.
.
برای التیام ترک های پشت پلک...
ترکیب جادوئی من، نیمکت، شما، پارک تاریک
بعدش میان من و تو یک خط ممتد و باریک
جو سکوت خیابان ما را بگیرد دوباره
شرم تو با من بجنگد، من با حیای شما، لیک
با این بهانه که سرد است کم کم بکاهی از آن خط
این قصه جریان بگیرد با یک تِم عشقی و شیک
حالا سرت را بذاری بر شانه های غریبم
من هم بیارم خودم را تا خنده های تو نزدیک
یک لحظه چیزی بگویی آهسته در گوش ما و
بعدش ببینم که مانده بر صورتم رد ماتیک..!
می دانم نا رفیقی را به غایت رسانده ام
اما باور کنید
زخمهایی برای التیام بود...
چهارشنبه
۱۳تیر
با چرک نویسی از دل
باز خواهم گشت